یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 (هفته 40 بارداری)
وقتی بیدار شدم از اینکه هنوز تو بیمارستان میلاد بودم حس خوبی نداشتمخ از یه طرفم نمیدونستم طوفان کجاست از یه طرفم نمیدونستم رادینم کی میاد ..از یه طرفم نگران بودم که رادین طوریش نشه ...همهی این فکر ها داشت مخمو نابود میکرد...بیشتر از همه از این نگران بودم که ضربان قلب رادین هر چند دقیقه یه بار کم میشدو و دوباره زیاد میشد...دکتر اخوان به من هشدار داده بود که ممکنه بند ناف دور گردنش پیچیده باشه و همین استرسمو بیشتر میکرد..از 8 صبح همش منتظر این بودم که خود دکتر اخوان بیادو من باهاش صحبت کنم و تکلیفمو حد اقل معلوم کنم....از 6 صبح که امده بودیم تو بخش تا ساعت 8 صبح به مای بدبخت یه صبحانه ندادن ..که دیگه صدای تخت بقلیم در امدو گفت ما هنوز صبحانه ن...
نویسنده :
آرزو
16:29


