رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 (هفته 40 بارداری)

وقتی بیدار شدم از اینکه هنوز تو بیمارستان میلاد بودم حس خوبی نداشتمخ از یه طرفم نمیدونستم طوفان کجاست از یه طرفم نمیدونستم رادینم کی میاد ..از یه طرفم نگران بودم که رادین طوریش نشه ...همهی این فکر ها داشت مخمو نابود میکرد...بیشتر از همه از این نگران بودم که ضربان قلب رادین هر چند دقیقه یه بار کم میشدو و دوباره زیاد میشد...دکتر اخوان به من هشدار داده بود که ممکنه بند ناف دور گردنش پیچیده باشه و همین استرسمو بیشتر میکرد..از 8 صبح همش منتظر این بودم که خود دکتر اخوان بیادو من باهاش صحبت کنم و تکلیفمو حد اقل معلوم کنم....از 6 صبح که امده بودیم تو بخش تا ساعت 8 صبح به مای بدبخت یه صبحانه ندادن ..که دیگه صدای تخت بقلیم در امدو گفت ما هنوز صبحانه ن...
27 تير 1391

شنبه 9 اردیبهشت 1391 (هفته 40 بارداری )

به هفته 40 رسیدم. استرسم خیلی بیشتر از قبل شده چون هر ان ممکنه که تو بیای عزیزم...امروز یه چند ساعت بود که تکونات کم شده بود...خیلی هول برم داشت و شبانه طوفانو بلند کردمو با هم رفتیم بیمارستان میلاد..مامانم هم همراهم امد...رفتم اورژانسو برام اکو قلب نوشت...خیلی ناراحت بودم..هم ناراحت بودم که مبادا برای تو اتفاقی بیوفته هم استرس داشتم که نکنه وقت امدنت باشه و منو سزارین کنن....وقتی توی اتاق اکو بودم فکرم به هزار تا جا بود و مهمترینشم این بود که کم کم باید از هم دیگه جدا میشدیمو تو پسر کوچولوم میومدی پیشم..... اکو که تمام شد جوابو که بردم دکتره یه کم نگاه کردو با یکی دیگه صحبت کردو زنگ زدو از یکی پرسید که تخت خالی داریم...همون جا بود که فهمی...
27 تير 1391

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 (هفته 39 بارداری)

سلام عشق قشتگ...رادین مامانی...امروز صبح ساعت 9 باباییت رسید تهرانو اولین کاری که کردم پریدم بقلشو یه ماچ گنده ازش گرفتم..اخه دلم خیلی براش تنگ شده بود..بابییتم همین طور...از اینکه برگشته بود و پیشم بود خیلی خوشحال بود...خوشحال از اینکه حالا که باباییت امده حالا دیگه نوبت امدن پسر گلمه...عزیزم...منتظرتم عشقم....بابایی با کلی سوغاتی ای قشنگ قشنگ برگشته بود....باید بیایو ببینیشون عزیزم....دوستت داریم....
27 تير 1391

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 (هفته 39 بارداری)

سلام رادین عزیزم..خوبی پسمل مامان... امروز خیلی خوشحالم چون بابایی را افتاده داره میادو من فردا صبح باباییتو میبینم و از این بابت بی نهایت خوشحالم عزیزم..اخه دلم خیلیبرای باباییت تنگ شده ..مطمئنم تو هم مثل من همین احساسو داری عزیزم...دوستت دارم عزیزم....
27 تير 1391

1اردیبشت 1391 (هفته 38 بارداری)

سلام به رادین عزیزم..خوبی عشق قشنگم...روزها هر چی میگذرن استرس منم از امدن تو بیشتر میشه عزیزم..خیلی خوشحالمک که این روزهای اخر داره تمام میشه اما ....یعنی تو کی میای پیش مامانی عزیزم....امروز قرار بود بابای بیمعرفتت برگرده امادرست امروز زنگ زدو گفت بلیط گیرشون نیامده و برای سه شنبه شب بلیط گرفته و چهارشنبه صبح میرسه پیشمون...خیلی عصبانی شدم ...اما حد اقل از این بابت خیالم راحت شد که دیگه بیلط گرفته و 4 شنبه پیش منه.... البته امیدوارم...امروزم رفتم خونه مامان طوفانو ...حس بدی داشتم انگار یه چیزی کم بودو...معلوم بود طوفانم نیستو...چه سخته بدون طوفان جایی رفتن...مخصوصا جاهایی که همیشه طوفان با من بوده.... عزیزم..خیلی مراقب خودت باش...چیزی به...
27 تير 1391
1